
راستی...
نشانی دوست این است:
نزدیک ترین کوچه:همسایه ی خدا،
جایی بین من و قلبم
عکس:بهار،سرچشمه
ببین این خار کوچولو گوشه ی چشمش بود ...تموم شد دیگه ...
لبخند روچهره ی آفتاب سوخته ی بیرمردمی شینه:خدا خیرت بده ۲روزه داره زجر می کشه دخترکم...
وقت بیرون رفتن یه لحظه صبر می کنه و برمی گرده...دست میکنه توجیب کتش یه گردوی کوچولوی
سفیدمیذاره رو میز!..انگار گردو رو نگه داشته بود تا بده به کسی که به نظرش ارزشش
رو داره!مثل یه بچه که داشتن گردو هم به اندازه ی داشتن یه دنیا کیفورش می کنه...
امروز یه گردو صداقت نصیب من شد!...یه گردو خوشبختی!!!!
شاید فردا ...انار!!
من تو را به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای
دوست داشتن شاید همین باشد...
بی بهانه کسی را به یاد آوردن!!!!!!!!
همشمری عزیز:
کی شعر تر انگیزد؟خاطر که حزین باشد...
غروب است و نسیم بوی اطلسی می آورد
دلتنگم و دلم یک بیاله فراموشی می خواهد...
...به تلافی نبودنت!
حالا ازخاطرم با نسیم کوچه به کوچه رفته ای...
اما چرا باز هم دلتنگم؟
صبرم تمام شد و جگرم خون!
سنگ لعل نشد که هیچ....
کوهی شده که امروز یا فردا بر سرم فرو خواهد ریخت!
حالا به فکر صبوری فرهادم!!!!
رو دیوار این شعر رو نوشته بودن!
رو تک درخت خونمون یه کرگدن نشسته!
غصه نخور کرگدنی!
تو هم یه روز می بری!!
باز هم حرف سوم نبود! ب نوشتم!!!!
روز اول...
نمی دانم دلم گرفتار کدام کلمه شد؟!
که سرنوشت چشمم را ...
اینچنین به صفحات سیاه گره زده اند...
دریغ از لحظه ای سفید و بی احساس...
خسته ام!
برواز همان است که بوده:
نه جدا گشتن از این خاک
نه احساس رهایی........
نه! فقط!...
آسمان راه به جایی دارد!
در این روزهای خاکستری که دل تنگم برای فراغت ازاضطراب روزهای نیامده هر چیز کوچکی را
دستاویز توجه می سازد :شبی شابرکی وارد اتاقم شد شنیدم که با زمزمه ی هزار بیت غزل ..
چرخید و چرخید...سماع دیوانه واری را شروع کرد بارها بالا رفت به سمت نور و هر بار تن نازکش را
به لامب ۲۰۰اتاق زد با هر برخورد دودی از وجودش برخاست اما آنقدر این حماسه تکرار شد
تا سرانجام تن بی جان سوخته اش بر زمین افتاد!!!
داستان شیدایی بروانه های دنیا ادامه دارد.....
هنوز برنده های کوچک لانه می سازند....
هنوز امید باقی است برای دیدن بهاری دیگر...شاید...!!!!!!
عکس:لانه ی نوعی گنجشک وحشی ،کوه لاشکار،سرچشمه،بهار۱۳۸۸
![]()
آخرین باری که خندیدید کی بود؟!
شاید تا چند ثانیه ی دیگرلبخند بزنید!
این مطلب ترجمه ی متن انگلیسی بخشی ازکتاب بیماری های
اطفال است:
کولیک(قولنج)شیرخواران که در۳ هفته اول زندگی آغاز می شود
نیاز به هیچ درمان خاصی به جز آرام کردن و در آغوش گرفتن طفل ندارد
به والدین توصیه شود از گذاشتن طفل بر روی خشک کن لباس شویی!!!جهت آرام کردن او
اکیدا خودداری کنند!!!!!!

اردیبهشت...
حادثه ای که بروانه شدن را از خاطرم برد!
۲۹ بهار است که در بیله مانده ام!
۲۵ اردیبهشت برای اولین بار گریه کردم!...
دسترسی به اینترنت و کامبیوتر درست حسابی ندارم از همه معذرت می خوام که نمی تونم
نوشته هاشون رو بخونم و به لطفشون جواب بدم...فعلا در محرومیت خود ساخته ام زندانی ام!
همه شما رو دوست دارم ...به خدای فروردین و خرداد قسم!
در ضمن این رایانه حرف سوم الفبا رو نداره یا من نمی دونم کجاست!
حرف دوم رو جاش نوشتم عذر می خوام
مشت کوچکش باز شد کودک اردیبهشت
لبریزم از حس بهار نارنج....
آه این بغض گران، صبرچه می داند چیست؟!
شعر نمی دانم از کیست!اما فعلا شرح حال من است!

میم خانه ای در پاریز

مغازه ی پدربزرگ

پدر عزیزم
....

پدربزرگ
هر کدام از این عکس ها را برای تشکر از عزیزی گذاشته ام...که زندگی ام مدیون آنهاست
شروع وپایان با پاریز!

مسجد امام:اصفهان

نقش کاشی

نقش دیوار چهل ستون

مسجد امام

نقش دیوار....

نقش....
" حافظ"
پ.ن:پست های پی در پی برای این است که در روزهاو هفته های آینده غایب خواهم بود
برای همه آرزوی موفقیت و شادی دارم
و.... یادش به خیر هر که زما یاد می کند!
چند بهار است که تن نازکت را...
به بهای خاک گلدان می فروشی؟!
کجاست حس سبزی که روزی آبروی...
دشت بود و آرزوی کویر؟!......
امروز آبرو رفته و آرزو مانده!
عکس:گل پامچال!





زندگی می کنم...
به شوق نادیده ها....
روز مرگ...تمام ناله هایم را
به جهانگرد مسلول می بخشم ...
تا نفس بکشد رویای ناتمامم را !!!
پ.ن: هر ناله یک دم عمیق است!!!!
عکس ها: باغ گلها :اصفهان ،بهار۸۸

برخیز ! نسیم صبح نوروزدر باغچه می کند گل افشان:
بهار از تاریکخانه ی زمستان بیرون آمد.
جهان به تماشا و صرف شهدلحظه های شیرین...
دعوت می شود ...به جز...
پرستویی که به عشق زمستان ماند و
و عادت پرواز بهاری را فراموش کرد..
باشد که درس عبرتی شود برای جهانیانی که
از تکرار بیزارند!!!!

شکوفه ی بادام:پاریز

بهار پاریز......۲۵ اسفند ۱۳۸۷

شور جوانه زدن جان می کند در تنم!
امروز! به بهار راهم ندادند مبادا...
آه سردم دامن شکوفه را بگیرد.!..
پ.ن:این پست در حال ویرایش است چون کاملا بداهه بود و لحظه به لحظه نو می شود!
عکس:شکوفه ی بادام :پاریز
اینجا صحبت از مرگ است ..اگر خاطر نازکتان آزرده می شود...
به ادامه ی مطلب مراجعه نکنید!

بخوان مرا!
من هنوز یک کلمه ام ...
در میان هزار تفسیر عشق
نوبت به نگاهت که می رسد ...
از قلم می افتم !!!
به قول استاد : باز هم گلایه؟!!و گلایه ریشه در تاریخ شعر دارد!
عکس:خلیج فارس و آسمان ایران

آبی ترین لحظه ی آسمان را به مویم گره می زنم
و در مسیر نمناک نگاه پرندگان می دوم...
پس از این هر کس به پرواز بیاندیشد..
ازموج موهای من گذشته است!
پ.ن :مثل همیشه...نمی تونم حرفای دلمو بگم هنوز اونقدر شجاع نشدم! اما:
یک روز از هم می درم این پرده ی تزویر را
یک روز می پیچم به هم سر رشته ی تقدیر را

نقطه ی رد محال است
لحظه ی حذف خیال!
عادتم بوده که حیران شوم از
رویش دانه
پر پروانه
کلاغ!!!!
عادتم بوده که دل خواهد و چشمم بیند
صحبت یاس و اقاقی
خنده ی اسب و قناری ها را
ولی اکنون ، در شیار ذهنم...
پی مفهوم به خود می پیچم...
من که پرشورترین شعر خدا روی زمینم
بی حضور رویا
آشفته سرودی به لب عقل جوان! خواهم شد!
عکس:گلهای کاغذی:جنوب ایران

ببین...!
آنجا ...
بر مزارم نشسته ام...
باد، بوی رازقی می آورد و ...
من " سببوحن، قددوس " می خوانم!
پ.ن: پیش درآمد موسیقی "شیدا شدم" ،مولوی خوانی استاد شهرام ناظری ...
خود معرکه ی سماعی است دیگر!
برای دانلود بر روی این آدرس کلیک کنید
عکس:آسمان پاریز

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم!
تا تو از در ،درنیایی ازدلم غم کی شود؟!
" عطار نیشابوری"
عکس:کلون یک در قدیمی :پاریز

سالهاازهرآیینه ای روبرگرداند ومعجزه را ندید!
از انعکاس صدرنگ درون کاسه چشمش بی خبر بود
وتنها هفت رنگ را می دید...
تا ...آیینه ی ناگزیر مرگ...
وامروز هرکه بر سر مزارش رفت
کور برگشت!
عکس: رنگین کمان،سیرجان
خرابه های میم خانه،پاریز

خرابه های میم خانه: پاریز: عکس متعلق به دوست و همشهری ناشناس !
کودکی ام زیر آوار مدفون است...
استخوانم می پوسد ،به امید زندگی دوباره
پ.ن۱:چه کسی مسئول احیای خاطره ها(میراث فرهنگی )ست؟!
هربار صحبت خاطره شد به کهنه پرستی متهم شدم وبا پوزخند جواب گرفتم!
خاطره را جمع بستم و میراث فرهنگی یا ملی معنا کردم! شاید مدرنیتی وارد کلامم شود!
....این روزها به قول دوستی ،کلام دل بی معنا می نماید! :
چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق!
پ.ن۲:خسته ازاین سردی ها و این بغض بی پایان بی بارانم!
درخت: پاریز

همان درخت ...

همان! کوه

حل شده در زیر و بم نغمه ای...
از تن این ساز رها می شوم..
غم به" بمی" ،نغمه به"زیر"آورد
نیست به تقدیر من آواز "شور"...
عکس: تک درخت دشتی، پاریز

می شنوی؟! صدای قلبشه!
می خنده:وای چه تند می زنه!
دستگاه رو خاموش می کنم و درحالیکه به سمت میز میرم به چهره ی رنگ پریده اش
لبخند می زنم و می گم می تونی بلند شی ...همه چیز رو به راهه!
چادر رنگ و رو رفته اش را سرش می کنه و روی صندلی روبروی من می شینه و
با چشمای درشتش زل می زنه تو چشمم!
توی این ۹ ماه کاملا شناختمش .. در نگاه اول ۱۷ -۱۸ ساله است ولی رفتارش مثل
یه دختر ۹-۸ ساله ...که تو رویاست! گاهی فکر می کنم مال یه دنیای دیگه است!
مثل جورج...(تو فیلم "روز هشتم"!)
چیه سمیه خانم؟! خوشحالی؟
شوهرت کار پیدا کرده؟ شایدم تصمیم گرفته ترک کنه؟!
نه خانم ، با لبخند : نه اون که نمی تونه از این سوزن و گرت! دست ور داره!
خدارو شکربچه ام عاقبتش بهتر از من می شه و دست لاغر و نحیفش رو روی شکمش
می ذاره انگار داره با بچه اش! حرف می زنه..
همین جور که پرونده اش را می نویسم... می پرسم امروز غذا خوردی؟!....( انگار نمی شنوه!)
خانم دکتر نمی دونی چه ماشین مدل بالایی داشتن! زنه چه لباسایی داشت ..!
چقدر النگو!! چکمه هم پاش بود!
حالا دیگه حسابی کنجکاو شدم:با صدای بلند می پرسم: کیو می گی؟!
سرشو می اندازه پایین انگار خجالت می کشه! ولی هنوز ذوق زده است و می خنده
گفتن روز زایمان میان اینجا چک رو بهم می دن...یه دفعه صورت عروسکیش تو هم می ره و
چشماش خیس می شن :
خانمه شرط کرده که :نباید بچه رو ببینم ! شما بگین،مگه می شه نبینمش؟!
می شه؟ بچمه! بچه ی خودم !...
سمیه؟!!!!!!!!!!!!
اشکاشو پاک می کنه ،لبخند کم رنگی دوباره روی لباش می شینه:
گفتن دویست هزار تومن می دن! ۲۰۰،۰۰۰ تومن ،خیلیه! نه؟!
چشمام می سوزه....قلبم تیر می کشه.... دوباره بغض کردم... چقدر بی مصرفیم
من و این اشک!.... بلند می شم و به پنجره ی تکراری بی منظره ی لعنتی نگاه می کنم....
آره.... خیلیه، سمیه! ...خیلی....
...........

