تبليغاتX
میم خانه
 

 من یک عروسک کوکی ام

کاشی ،جنس نامرغوب

امروز شکستم ،بازهم!

۱۰۰۰ تکه شدم ولی...

بازهم می توانی مرا کوک کنی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت13:22توسط پاریزدخت |
 

 

فریادم تاوان سکوت نشکسته ی توست

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت13:49توسط پاریزدخت |

 

 

از لاله عباسی دیروز

تاخاکستری امروز

ثانیه ها بی رنگ می شوند!

 

 

 

 

 

"باغ گلها" اصفهان

+نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت20:45توسط پاریزدخت |
 

حرف آسمان این است:

   نمی بارم بر زمینی که جوانه را نمی فهمد!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت0:12توسط پاریزدخت |
چاره ای جزنوشتن ندارم..خرده نگیرید
 

خسته ام ازخودم از آنجه که دیگران اسمش را زندگی می گذارند وازمرگ که اینقدر نزدیک است

و نمی رسد!

ازانکار غیرقابل باور مادرکودک مبتلا به سرطان! خانم چرا گریه نمی کنی؟چرا داد نمی زنی؟

ازامید عجیب آدمها که صاحب فرزندشان میکند، مگرقراراست دنیا بهتر از این شود که

هست؟!به خاطر همه ی کودکانی که زنده می مانند امیدوارم بشود!

خسته ام از"دم سردی ها"، "بی دردیها"،"بی همزبانیها"،"دروغ ها"..."دروغها"...

خسته ام از خودخواهی خودم

ازاشتیاق بی موردی که گاه گاه سراغم می آید و عمرش کوتاه است و غم ناشناس ۳۰ساله...

ازشکوه وشکایت هم

ونصیحت !خسته تر وخودخواه تر و سرکش ترم می کند

کاش شبی می آمدکه سحری درپی نداشت !...

کاش...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت20:17توسط پاریزدخت |
 

چرتکه می اندازم...

دل خوشی ها ناچیز...

غصه ها بی نهایت،لبریز...

دستهایم خالی

می فروشم همه را

من به تاریکی و مرگ...

سود این معامله آرامش تضمین شده ی روح من است!

 

پ.ن:از تاریکی می ترسم! و....تضمینی وجود ندارد خوب می دانم...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت22:17توسط پاریزدخت |

 

کیسه های آرزو را هر شب پشت در می گذارم

 

   کوچه پراز دلتنگی های من است....

 

   فصل پاییز، رفتگر محله فراموشکار می شود!

             

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت19:50توسط پاریزدخت |