تبليغاتX
میم خانه
اوسونه
 

 

سرمو میذارم تو دامن مادربزرگ و به صورت سفید و قاب قرمز موهای حناییش زل میزنم

مادربزرگ...قصه ی قدیمارو می گی؟...قصه ی پسر پادشا....میگم میگم

اول چشماتو ببند تا خواب نره توشون!حالا بگوچی تعریف کنم؟قصه ی فاتیکو خوبه؟دختر خون برفی؟

نه نه!اینارو بلدم امشب قصه ی" نخود"رو بگو! که رفت قاز نیم قاز پدرشو از پادشا بگیره

باشه۰۰۰اون قدیما یه  پیرمردی برا پادشا کار می کرد  مرد خوبی بود ولی بچه ای نداشت

خیلی غصه می خورد هم خودش هم پیرزال زنش...یه شب خیلی پیش خدا دعا می کنه میگه خدا

من پیرم پادشاه هم خیلی ظالمه به من رحم نمی کنه پولامو نمیده کاش یه پسر داشتم حقمو می

 گرفت....خلاصه...صب بلند میشه یه صداهایی می شنوه که یکی می گه بابا من گشنمه یکی می گه

تشنمه....

نجوای مادربزرگ رو از قدیمها  می شنوم...و خواب نخودو رو می بینم ....

خواب دختر نارنج ترنج و خون برفی...فاتیکو.....

بیدارم نکن  می خوام بخوابم،خواب حماسه ی نخودو رو ببینم ...صدای مادربزرگ رو بشنوم

صدبار هزار بار...تو قصه ها خیلی ها  صبح چشماشونو باز می کنن و به آرزوشون میرسن

شاید این بار چشمامو باز کنم سرم هنوز تو دامنش باشه...شاید

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت20:7توسط پاریزدخت |
 

 

راستی...

نشانی دوست این است:

نزدیک ترین کوچه:همسایه ی خدا،

جایی بین من و قلبم

  

عکس:بهار،سرچشمه

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت20:10توسط پاریزدخت |
یک لحظه خوشبختی
 

ببین این خار کوچولو گوشه ی چشمش بود ...تموم شد دیگه ...

لبخند روچهره ی آفتاب سوخته ی بیرمردمی شینه:خدا خیرت بده ۲روزه داره زجر می کشه دخترکم...

وقت بیرون رفتن یه لحظه صبر می کنه و برمی گرده...دست میکنه توجیب کتش یه گردوی کوچولوی

سفیدمیذاره رو میز!..انگار گردو رو نگه داشته بود تا بده به کسی که به نظرش ارزشش

رو داره!مثل یه بچه که داشتن گردو هم به اندازه ی داشتن یه دنیا کیفورش می کنه...

 

امروز یه گردو صداقت نصیب من شد!...یه گردو  خوشبختی!!!!

شاید فردا ...انار!!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت16:30توسط پاریزدخت |

 

من تو را به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای

دوست داشتن شاید همین باشد...

بی بهانه کسی را به یاد آوردن!!!!!!!!

 

 

همشمری عزیز:

کی شعر تر انگیزد؟خاطر که حزین باشد...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت18:59توسط پاریزدخت |
کاش می دانستی

 

 غروب است و نسیم بوی اطلسی می آورد

دلتنگم و دلم یک بیاله فراموشی می خواهد...

...به تلافی نبودنت!

 حالا ازخاطرم با نسیم کوچه به کوچه رفته ای...

اما چرا  باز هم دلتنگم؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت18:40توسط پاریزدخت |

 

صبرم تمام شد و جگرم خون!

سنگ لعل نشد که هیچ....

کوهی شده که امروز یا فردا بر سرم فرو خواهد ریخت!

حالا به فکر صبوری فرهادم!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت14:7توسط پاریزدخت |
آرزو
رفته بودم جزوه بگیرم!

رو دیوار این شعر رو نوشته بودن!

 

 رو تک درخت خونمون یه کرگدن نشسته!

غصه نخور کرگدنی!

تو هم یه روز می بری!!

 

باز هم حرف سوم نبود! ب نوشتم!!!!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت15:20توسط پاریزدخت |
گفتی از کلمه بگو....!

روز اول...

نمی دانم دلم گرفتار کدام کلمه شد؟!

که سرنوشت چشمم را ...

اینچنین به صفحات سیاه گره زده اند...

دریغ از لحظه ای سفید و بی احساس...

خسته ام!

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت18:10توسط پاریزدخت |

 

 

 برواز همان است که بوده:

 

                              نه جدا گشتن از این خاک

                              نه احساس رهایی........

                               نه! فقط!... 

                آسمان راه به جایی دارد!                             

 

                                       

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت18:11توسط پاریزدخت |

 

در این روزهای خاکستری که دل تنگم برای فراغت ازاضطراب  روزهای نیامده هر چیز کوچکی را 

دستاویز توجه می سازد :شبی شابرکی وارد اتاقم شد شنیدم که با زمزمه ی هزار بیت غزل ..

چرخید و چرخید...سماع دیوانه واری را شروع کرد بارها بالا رفت به سمت نور و هر بار تن نازکش را

به لامب ۲۰۰اتاق زد با هر برخورد دودی از وجودش برخاست اما آنقدر این حماسه تکرار شد

تا سرانجام تن بی جان سوخته اش بر زمین افتاد!!!

داستان شیدایی بروانه های دنیا ادامه دارد.....

هنوز برنده های کوچک لانه می سازند....

هنوز امید باقی است برای دیدن بهاری دیگر...شاید...!!!!!!

 

عکس:لانه ی نوعی گنجشک وحشی ،کوه لاشکار،سرچشمه،بهار۱۳۸۸

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت19:43توسط پاریزدخت |
آغوش تکنولوژی به روی همه باز است! مباداکسی احساس کمبود محبت کند!
 

آخرین باری که خندیدید کی بود؟!

شاید تا چند ثانیه ی دیگرلبخند بزنید!

این مطلب ترجمه ی متن انگلیسی بخشی ازکتاب بیماری های

اطفال است:

کولیک(قولنج)شیرخواران که در۳ هفته اول زندگی آغاز می شود

نیاز به هیچ درمان خاصی به جز آرام کردن و در آغوش گرفتن طفل ندارد

به والدین توصیه شود از گذاشتن طفل بر روی خشک کن لباس شویی!!!جهت آرام کردن او

اکیدا خودداری کنند!!!!!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت21:30توسط پاریزدخت |
روزتولد
 

 

 

اردیبهشت...

حادثه ای که بروانه شدن را از خاطرم برد!

۲۹ بهار است که در بیله مانده ام!

 

 ۲۵ اردیبهشت  برای اولین بار گریه کردم!...

دسترسی به اینترنت و کامبیوتر درست حسابی ندارم از همه معذرت می خوام که نمی تونم

 نوشته هاشون رو بخونم و به لطفشون جواب بدم...فعلا در محرومیت خود ساخته ام زندانی ام!

همه شما رو دوست دارم ...به خدای فروردین و خرداد قسم!

در ضمن این رایانه حرف سوم الفبا رو نداره یا من نمی دونم کجاست!

حرف دوم رو جاش نوشتم عذر می خوام

مشت کوچکش باز شد کودک اردیبهشت

                             لبریزم از حس بهار نارنج....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت20:51توسط پاریزدخت |
من صبورم
 

 

آه این بغض گران، صبرچه می داند چیست؟!

 

 

شعر نمی دانم از کیست!اما فعلا شرح حال من است!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت17:55توسط پاریزدخت |
 

 

میم خانه ای در پاریز

مغازه ی پدربزرگ

پدر عزیزم

....

پدربزرگ

 

هر کدام از این عکس ها را برای تشکر از عزیزی گذاشته ام...که زندگی ام مدیون آنهاست

شروع وپایان با پاریز!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت22:43توسط پاریزدخت |
 

مسجد امام:اصفهان

نقش کاشی

نقش دیوار چهل ستون

مسجد امام

نقش دیوار....

نقش....



عکس روی تو چو در آینه جام افتادحسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودغیرت عشق زبان همه خاصان ببریدمن ز مسجد به خرابات نه خود افتادم عارف از خنده می در طمع خام افتاداین همه نقش در آیینه اوهام افتادیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادکز کجا سر غمش در دهن عام افتاداینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

        " حافظ"

 

پ.ن:پست های پی در پی برای این است که در روزهاو هفته های آینده غایب خواهم بود

برای همه آرزوی موفقیت و شادی دارم

و.... یادش به خیر هر که زما یاد می کند!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:55توسط پاریزدخت |
گل پامچال...بیرون نیا!!!!!!! فصل بهاره!
 

 

 

چند بهار است که تن نازکت را...

به بهای خاک گلدان می فروشی؟!

کجاست حس سبزی که روزی آبروی...

دشت بود و آرزوی کویر؟!......

امروز آبرو رفته و آرزو مانده!

 

عکس:گل پامچال!

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت16:0توسط پاریزدخت |
با چشم پر حسرت می میرم!
   

 

 

 

 

 

 

زندگی می کنم...

 به شوق نادیده ها....

روز مرگ...تمام ناله هایم را

به جهانگرد مسلول می بخشم ...

تا نفس بکشد رویای ناتمامم را !!!

 

 

  پ.ن: هر ناله یک دم عمیق است!!!!

عکس ها: باغ گلها :اصفهان ،بهار۸۸

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت20:46توسط پاریزدخت |
دعوتنامه ی بهار.......

 

برخیز ! نسیم صبح نوروزدر باغچه می کند گل افشان:

بهار از  تاریکخانه ی زمستان بیرون آمد.

جهان به تماشا و صرف شهدلحظه های شیرین...

 دعوت می شود ...به جز...

پرستویی که به عشق زمستان ماند و

و عادت پرواز بهاری را فراموش کرد..

باشد که درس عبرتی شود برای جهانیانی که

از تکرار بیزارند!!!!

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت20:25توسط پاریزدخت |
اولین فصل حسرت
 

شکوفه ی بادام:پاریز

 

 

بهار پاریز......۲۵ اسفند ۱۳۸۷

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت20:26توسط پاریزدخت |
اولین فصل حسرت!!!

 

 

 

شور جوانه زدن جان می کند در تنم!

 امروز! به بهار راهم ندادند مبادا...

آه سردم دامن شکوفه را بگیرد.!..

 

پ.ن:این پست در حال ویرایش است چون کاملا بداهه بود و لحظه به لحظه نو می شود!

 عکس:شکوفه ی بادام :پاریز

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت13:2توسط پاریزدخت |
خدایا! دستانم معجزه نمی دانند.....
 

اینجا صحبت از مرگ است ..اگر خاطر نازکتان آزرده می شود...

 به ادامه ی مطلب مراجعه نکنید!

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت2:28توسط پاریزدخت |
کلمه
 

 

بخوان مرا!

 من هنوز یک کلمه ام ...

 در میان هزار تفسیر عشق

 نوبت به نگاهت که می رسد ...

از قلم می افتم !!!

 

 

به قول استاد : باز هم گلایه؟!!و گلایه ریشه در تاریخ شعر دارد!

عکس:خلیج فارس و آسمان ایران

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت23:35توسط پاریزدخت |
نیلی ترین جادو!
 

 

آبی ترین لحظه ی آسمان را به مویم گره می زنم

 

و در مسیر نمناک نگاه پرندگان می دوم...

 

پس از این  هر کس به پرواز بیاندیشد..

 

ازموج موهای من گذشته است!

 

 

 پ.ن :مثل همیشه...نمی تونم حرفای دلمو بگم هنوز اونقدر شجاع نشدم! اما:

یک روز از هم می درم این پرده ی تزویر را

یک روز می پیچم به هم سر رشته ی تقدیر را 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت22:8توسط پاریزدخت |
می گه: تو خیال و رویا زندگی نکن! عمرت داره میگذره و تو بلد نیستی فکر کنی!

 

 

نقطه ی رد محال است

لحظه ی حذف خیال!

عادتم بوده که حیران شوم از

                      رویش دانه

                     پر پروانه

                    کلاغ!!!!    

عادتم بوده که دل خواهد و چشمم بیند

              صحبت یاس و اقاقی

             خنده ی اسب و قناری ها را

ولی اکنون ، در شیار ذهنم...

پی مفهوم به خود می پیچم...

من که پرشورترین شعر خدا روی زمینم

بی حضور رویا

آشفته سرودی به لب عقل جوان! خواهم شد!

 

 عکس:گلهای کاغذی:جنوب ایران

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت14:1توسط پاریزدخت |

 

 

 ببین...!

 

آنجا ...

 

 بر مزارم نشسته ام...

 

 باد، بوی رازقی می آورد و ...

 

من " سببوحن، قددوس " می خوانم!

 

 

 

پ.ن: پیش درآمد موسیقی "شیدا شدم" ،مولوی خوانی استاد  شهرام ناظری ...

 خود معرکه ی سماعی است دیگر!

برای  دانلود بر روی  این آدرس کلیک کنید

 

عکس:آسمان پاریز

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت14:16توسط پاریزدخت |
انتظار!
 

 

 

           غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم!

           تا تو از در ،درنیایی ازدلم غم کی شود؟!

                                                                                    " عطار نیشابوری"

 

عکس:کلون یک در قدیمی :پاریز

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت0:36توسط پاریزدخت |
حسرت

 

 

 

سالهاازهرآیینه ای روبرگرداند ومعجزه را ندید!

از انعکاس صدرنگ درون کاسه چشمش بی خبر بود

وتنها هفت رنگ را می دید...

تا ...آیینه ی ناگزیر مرگ...

 وامروز هرکه بر سر مزارش رفت

کور برگشت!

 

عکس: رنگین کمان،سیرجان

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت14:35توسط پاریزدخت |

 خرابه های میم خانه،پاریز

 

خرابه های میم خانه: پاریز: عکس متعلق به دوست و همشهری ناشناس !

 

 

کودکی ام زیر  آوار مدفون است...

                                 استخوانم  می پوسد ،به امید زندگی دوباره

 

 

پ.ن۱:چه کسی مسئول احیای خاطره ها(میراث فرهنگی )ست؟!

 هربار صحبت خاطره شد به کهنه پرستی متهم شدم وبا پوزخند جواب گرفتم!

خاطره را جمع بستم و میراث فرهنگی یا ملی معنا کردم! شاید مدرنیتی وارد کلامم شود!

....این روزها به قول دوستی ،کلام دل بی معنا می نماید! :

چنان خشکسالی شد اندر دمشق  که یاران فراموش کردند عشق!

 

پ.ن۲:خسته ازاین سردی ها و این بغض بی پایان بی بارانم!

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت22:57توسط پاریزدخت |
 

 درخت: پاریز

همان درخت ...

 همان! کوه

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت11:56توسط پاریزدخت |
کوک" دشتی"
 

 

حل شده در زیر و بم نغمه ای...

 

                          از تن این ساز رها می شوم..

 

غم به" بمی" ،نغمه به"زیر"آورد

 

                نیست به تقدیر من آواز "شور"...

 

عکس: تک درخت دشتی، پاریز

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت13:32توسط پاریزدخت |