اردیبهشت

 

افسوس برای تمام لحظاتی که باران می بارید و...

تن من!  حس بهار نارنج  داشت اما ..

بوی پیازداغ روزمرگی می داد!

 

 

 

 

چه نسل غریبی!

در کوجه های زادگاه پدرانم:

به چشم منتقد پیرترها غریب،جسور و قانون شکن!

به چشم کنجکاو جوانترها،میانسال  و فرصت از  دست داده!

زمانی برای شناخت همسالان هم نبوده...

من در شهر پدری غریب تر و سرگردان تر از هر جای دیگری هستم...