اردیبهشت
افسوس برای تمام لحظاتی که باران می بارید و...
تن من! حس بهار نارنج داشت اما ..
بوی پیازداغ روزمرگی می داد!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:45 توسط پاریزدخت
|
افسوس برای تمام لحظاتی که باران می بارید و...
تن من! حس بهار نارنج داشت اما ..
بوی پیازداغ روزمرگی می داد!
چه نسل غریبی!
در کوجه های زادگاه پدرانم:
به چشم منتقد پیرترها غریب،جسور و قانون شکن!
به چشم کنجکاو جوانترها،میانسال و فرصت از دست داده!
زمانی برای شناخت همسالان هم نبوده...
من در شهر پدری غریب تر و سرگردان تر از هر جای دیگری هستم...